تبليغاتX
فراری

از حادثه ترسند همه کاخ نشینان@@@ما خانه بدوشان خم سیلاب نداریم

 وقتی رفتم

هیچکی از رفتن من قصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

 

وقتی رفتم کسی گریش نگرفت

اشکشو کسی نریخت پشت سرم

راستی که بی کسی درد بدیه

منم انگار همیشه تو سفرم

 

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چش هیچکسی عاشقم نکرد

 

وقتی رفتم نه که بارون نکرفت

هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی بود

 

چشمی با رفتن من خیره نموند

به درو به آسمونو پنجره

می دونم خیلیا گفتن چیزی نیست

اینکه ماتم نداره بزار بره

 

وقتی رفتم کسی اشکش نیومد

نیومد هیجا صدای گریه ای

توی این دنیای بد هیچکی نداشت

از سفر رفتن من گلایه ای

 

هیچکسی نگاش برام ابری نشد

زلزله هیچ دلی رو تکون نداد

راس راسی واسه کسی مهم نبود

نه که فک کنی بودو نشون نداد

 

چهره ی هیچکسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودند

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودند

 

کی میرم کجا می رم میام یا نه

کسی لااقل اینو سوال نکرد

انگاری می خوام برم خرید کنم

هیچکسی چیزی نگفت حلال نکرد

 

دم رفتن کسی حرفی نمی زد

همه ساکت بودن و بی سرصدا

یه نگهبان که مارو نگا می کرد

زیر لب گفت به سلامتی کجا؟

 

اشک و خندم دوتایی کنار هم

با یه لحن مهربون جواب دادن

انگاری یه عالمه کوهای سخت

از رو شهر شونه ی من افتادند

 

این سوال مهربون و بی ریا

پرسش ساده ی یه غریبه بود

کسی که اسم منم نمی دونست

زیر چشماش غمی بود داغ و کبود

 

شعرمو باید یه جور عوض کنم

یا بزارمش همینجور بمونه

ته قلبم می خوام این حقیقتو

هر کسی دوس داره شعرو بخونه

 

دم رفتن کسی گفت سفر به خیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه ی آرزوهاشو باخته بود

 

بهتره اهالی رویامونو

بدون توقعی جواب کنیم

نباید حتی رو بهترین کسا

توی بدترین جاها حساب کنیم

                                                            مریم حیرزاده

                                                       

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد براتی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 7:56 بعد از ظهر |
 پس از آن غروب رفتن...
      پس از آن غروب رفتن

                                  اولین طلوع من باش

      من رسیدم رو به آخر

                                  تو بیا شروع من باش

      شب و از غصه جدا کن

                                  چکه کن رو باور من

      خط بکش رو جای پای

                                  گریه های آخر من

     

    پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش...

 

 

 

جیگر به تمام معنا

 

فراری

|+| نوشته شده توسط محمد براتی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 7:1 بعد از ظهر |
 سربازی
سلام به همه ی دوستان گلم.

 

از همتون خیلی معذرت می خوام.

 

چون حدود پنج ماهی میشه  که به هیچ

 

کدومتون سر نزدم.به خدا انقدر سرم

 

شلوغ بوده که وقت هیچ کاری

 

رو نداشتم.ولی دوباره اومدم که یه موقع

 

فکر نکنید فراموشتون کردم.

 

ولی الان هم که اومدم حالم خیلی

 

گرفته.به خاطر اینکه باید نوزدهم اسفند

 

به خدمت مقدس آشخوری

 

اعزام بشم. درست شب عید.خیلی ضده

 

حاله مگه نه؟یاد وبلاگ ضدحال خودم

 

افتادم.ولی تو این مدت کم

 

مطمئن باشید حسابی بهتون سرمیزنم.ولی شاید وقتی رفتم نتونم زود

 

به زود بیام.

 

در آخر میخوام از تمام دوستان خوبم 

 

که تواین مدت حسابی حال دادند تشکر

 

کنم.

 

دوستان:فاطمه ی عزیز(بنویس نامه

 

نویس)نیلوفر ورضاـ مریم بانو(آبی تر

 

از آسمان)تینا(شیطونک ها)لیداـ

 

سمیه(آسمان آبی)مهلاـ مرجان پائیزی ـ

 

سمیه(آه وشاه)مرداب ـ سارینا ـ عاطفه ـ

 

مریم ـ بهاره قربانی ـ نگارـ

 

زهراـ عسل -فاطمه(همیشه تنها)شیوا

 

(شکست ناپذیر)معصوم(نیلوفرانه) 

 

ستار(ندای عشق) مسعود(پار۳۰یان)

 

مهساـ شراره و...

 

همتون رو دوست دارم یه دنیا.

 

ارادتمند شما:.....فراری.....

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد براتی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 11:11 قبل از ظهر |
 زندگی

وقتی آدم به دنیا میاد توی گوشش اذان می خونند.

 

وقتی آدم از دنیا میره به بدنش نماز میخونند.

 

جدی زندگی چقدر کوتاهه.فاصله ی بین اذان و نماز.

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد براتی در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 0:46 قبل از ظهر |